تبليغاتX
شمیم ترنج
شمیم ترنج
این صفحه دفتر خاطرات من است...
شمیم ترنج
خانه | آرشيو | ايميل


اينك به گذشته های دور سفر می کنم و با مرور خاطراتم، به امروز می رسم، به جايي كه اكنون هستم.
همراه من باشيد.
با افتخار نظرات شما را پاسخگو هستم.
امکانات و ابزارها


نوشته هاي پيشين
لينکدوني
لينکهاي روزانه
طبقه بندي موضوعي
پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Blogfa.com
Online Template Builder
47
سلام به همه دوستاي خوب و نازنينم، خوبيد؟؟

خب آخرين چهارشنبه ساله و حسابي سرم شلوغه و منتظر رسيدن بهارم. من فصل بهار رو خيلي خيلي دوست دارم. براي رسيدنش لحظه شماري مي كنم.

پيشاپيش عيد نوروز رو به همه تون تبريك مي گم و براتون بهترين آرزوها رو دارم. اميدوارم سال جديد سرشار از شادي و نور و سلامتي و آرامش براي همه مردم جهان و به خصوص مردم ايران و به خصوص شما دوستاي گلم باشه...

اين پست رو به مناسبت عيد سال نو، طولاني نوشتم. ببخشيد كه توش غم و غصه زياد داره، خب زندگي من جز اين نبوده.

فكر مي كنم تا بعد از عيد نتونم وبلاگم رو آپ كنم. اولين چهارشنبه بعد از عيد، پست بعدي رو مي نويسم.

روي ماه همه شما رو مي بوسم و بهار رو به همه تون تبريك مي گم. راستي موقع تحويل سال براي من هم دعا كنيد، خيلي زياد...

دلم براي همه تون تنگ ميشه...


هنوز مدتي وقت داشتيم تا از خونه نادر بريم. بعضي وقتها من و مريم با هم مي رفتيم استخر. دوستان فرهاد مي اومدن خونه ما. وقتي هم فرهاد نبود دوستان من مي اومدن. وقتي فرهاد نبود خيلي خوش مي گذشت، اما به محض اينكه فرهاد مي اومد، انگار دنياي من عوض ميشد و به يه دنياي ترسناك و زشت تبديل مي شد.

يك بار فرهاد داشت از خاله شهلا حرف مي زد و بعد گفت: "پاشو الان بريم خونه شون." من اون شب حوصله نداشتم و گفتم: "نه؛ حال ندارم، امشب ولش كن." فرهاد شروع به داد و بيداد كرد و گفت: "تو داري مي سوزي از اينكه من خاله شهلا رو دوست دارم. مي ترسي من با خاله شهلا رابطه اي داشته باشم؟ حسوديت ميشه كه ازش تعريف مي كنم؟"

گفتم: "نه، مگه من نمي دونم كه خاله شهلا چطور زنيه؟ تازه سنش هم از تو خيلي بيشتره. امشب حال ندارم كه بريم جايي."

خلاصه هرچي گفتم فرهاد يه جور ديگه جواب داد و حرف خودش رو مي زد. چندتا سيلي هم زد توي صورتم. آخرش عصباني شدم و داد زدم و گفتم: "اصلاً تو برو با خاله شهلا هركاري كه دوست داري بكن."

اينو كه گفتم چشماي فرهاد اينقدر باز شد كه هر آن فكر مي كردم الانه كه بزنه بيرون. چقدر از اون قيافه مي ترسيدم، چشماي گرد و باز و قرمز، با عكس العمل هاي خيلي تند و حركات خيلي سريع، صداش هم كه فكر كنم تا پايين ترين طبقه ساختمون مي رفت. شروع كرد به يه كتك زدن حسابي؛ پنجره هاي ما باز بودن، خيلي هم پنجره هاي ما پايين بود، حدود سي سانتي متر از كف زمين شروع مي شد. من نزديك پنجره بودم و فرهاد اومد و منو هل داد سمت پنجره و گفت: "بذار بندازمت پايين بميري از دستت راحت بشم."

بعد منو واقعاً طوري هل داد كه نزديك بود از پنجره بيفتم بيرون، قلبم تو سينه داشت مي تركيد، يه دفعه دستم رو محكم گرفتم به چهارچوب پنجره و خودمو نگه داشتم و اومدم داخل. پنجره رو هم بستم. بعد تاجايي كه مي تونست، با هرچيزي كه دم دستش بود مي زد تو سر من و بدنم.

هنوز هم كه يادم مياد دردم مياد. كمربند شلوارش رو درآورد و من بدو بدو رفتم توي اتاق خواب. دنبالم اومد و پرتم كرد روي تخت و كمربند رو كه برد بالا، من از روي تخت بلند شدم و رفتم كنار ديوار اتاق، اومد سمت من و كمربند رو برد بالا كه منو بزنه، نشستم و كمربند خورد به ديوار، اينقدر ضربه محكم بود كه جاي كمربند روي ديوار موند، حتي سوراخهاي كمربند هم روي ديوار معلوم بود، انگار عكسش رو روي ديوار درآورده بودن. چندتا از همون ضربه ها هم به من زد و ديگه من داشتم از حال مي رفتم كه ولم كرد و من افتادم روي تخت.

كمي كه گذشت، فكر كردم كه اگه فرهاد رو بترسونم شايد ديگه از اين غلط ها نكنه. بهش گفتم: "من خودم رو مي كشم كه از دست تو راحت بشم. ديگه نمي تونم همچين زندگي اي رو تحمل كنم."

گفت: "بكش، بهتر. من راحت ميشم."

من خودم كه هرگز دل اينو نداشتم كه بخوام همچين كار احمقانه اي بكنم، تازه به خاطر خانواده ام هم كه شده بود، هرگز اين كارو نمي كردم. فقط براي اينكه بترسه، رفتم و كمي وايتكس ريختم توي ليوان و فرهاد هم داشت مي ديد كه دارم چه كار مي كنم. مي خواستم فرهاد فكر كنه كه وايتكس رو مي خورم، بعد پاشد و از جلوي چشم من رفت كنار. وايتكس رو خالي كردم و فقط شايد به اندازه دو يا سه قطره رو ريختم روي زبون و لبهام كه بوي وايتكس بده و فرهاد فكر كنه اين كارو كردم.

چشمتون روز بد نبينه، با همين دو سه قطره اينقدر حالم بد شد كه داشتم مي مردم، چند بار حالم به هم خورد، سرم گيج مي رفت و ديگه داشت دل و روده من بالا مي اومد. واقعا فكر نمي كردم كه با اون يك ذره اينطور بشم!

فرهاد باورش شده بود و حسابي ترسيد. منو برد بيمارستان و به دكتر گفت: "وايتكس توي ليوان بوده، فكر كرده آبه و خورده، حالا حالش خيلي بد شده."

من اينقدر گريه كرده بودم كه چشمام پف كرده بود و دماغم هم باد كرده بود. به خاطر حالت تهوع و حال بدم هم رنگم مثل گچ شده بود. دكتر فكر مي كنم كه باور نكرد كه من با آب اشتباه گرفته باشم. چون بهم گفت: "اشتباه نگرفتي! حالا بيا يه نوار قلب ازت بگيرم. سرم هم بهت وصل مي كنم و حالت خوب ميشه، ولي دختر خوب ديگه از اين كارها نكن."

اون شب بيمارستان بودم و سرم بهم تزريق كردن. فرهاد كنارم روي تخت نشسته بود و داشت باهام حرف مي زد. بعد گفت: "چون به دين ما شك آوردي اينجوري شدهاااا. خيلي شانس آوردي كه از اين بدتر نشدي،‌هركس به دين اهل حق شك كنه، به خاك سياه مي شينه."

هيچ جوابي به فرهاد ندادم و با خودم فكر مي كردم كه عجب رويي داره اين فرهاد، حالا خوبه مي دونه كه چرا اينطور شدم، باز هم داره به نفع خودشون مي گه...

بعد از تموم شدن سرم، آمپول و داروهاي مختلف بهم دادن و بعد رفتيم خونه. فرهاد مي ترسيد كه من دوباره بخوام خودم رو واقعاً بكشم، به خاطر همين صبح به مامانم تلفن زد و گفت: "بيا اينجا پيش غزل بمون، حالش خوب نيست. اشتباهي به جاي آب وايتكس خورده و الان هم حالش خيلي بده."

مامان براي ظهر اومد. حالم هنوز خيلي بد بود. روي تخت خوابيده بودم و نمي تونستم تكون بخورم. دقيقا يادم نمياد كه چه اتفاقاتي افتاد؟ فقط يه چيزهاي مبهمي يادمه كه مامان مي اومد و دستش رو مي گذاشت روي پيشوني ام و با فرهاد صحبت مي كردن و مي گفت: "خيلي تبش بالاست، هذيون ميگه."

دائم دستمال خيس مي گذاشت روي صورتم. داروهام رو مي داد مي خوردم. خيلي دقيق يادم نيست چه كار مي كرد. شايد به خاطر تب شديدم بوده كه يادم نيست، چون حافظه من خيلي خوب بود.

از شانس بد من، پسر خاله ام كه سرباز بود و از شهر ما مي گذشت كه بره سربازي، اون روز تلفن زد و گفت: "من الان توي شهر شما هستم، مي خوام بيام سري بهتون بزنم و بعد برم پادگان." فرهاد آدرس داد و حدود يك ساعت بعد اومد.

يه كمي هوش و حواسم اومده بود سرجاش ولي همچنان حالم خيلي بد بود. فرهاد رفته بود باشگاه و پسر خاله ام وقتي منو ديد، رفت و برام كمپوت و آبميوه و چيزهاي ديگه اي كه مامان گفته بود رو خريد و آورد. دستم رو گرفت و به مامان گفت: "خاله بيا ببين دستش چقدر يخ كرده، اما صورتش داغه داغه. مي خواي ببريمش دكتر؟"

مامان هم موافق بود كه دوباره منو ببرن دكتر. اما من قبول نكردم. هرچقدر اصرار كردن من نرفتم و آخر شب هم فرهاد اومد.

براي فردا پسر خاله ام رفت و من هم ديگه كم كم حالم بهتر شد.

وقتي مامان ديد كه ديگه حالم خوب خوب شده، خيالش راحت شد و از ما خداحافظي كرد و رفت.

جديداً فرهاد شبها خيلي دير مي اومد خونه، حدود ساعت سه و چهار صبح، وقتي هم كه مي اومد مي ديدم كه چشماش قرمز شده و دهنش بوي مش...وب مي داد. بي توجه به اينكه من شام نخوردم و منتظرش بودم، تا مي رسيد مي خوابيد.

روز به روز اخلاقش بدتر مي شد و زندگي رو به كامم تلخ تر مي كرد. ديگه حالم داشت ازش به هم مي خورد. دوست داشتم اين وضعيت رو عوض كنم، قادر به تحملش نبودم.

البته ناگفته نمونه كه گاهي وقتها هم خيلي خوب بود، ولي هرگز خوبي هاش به سه ساعت هم نمي رسيد.

يه روز با هم رفتيم براي فرهاد شلوار بخريم. خودمون دوتا رفتيم. هرچندتا شلوار كه به فرهاد پيشنهاد دادم رو نخريد و از يه مانتو فروشي داشتيم رد مي شديم، من يه مانتو ديدم كه خيلي قشنگ بود. رنگش زرد بود و مدلش هم خيلي خاص بود. گفتم: "چقدر قشنگه اين مانتو..."

فرهاد اصرار كرد حالا كه خوشت اومده بايد اين مانتو رو بخري. من شلوار نمي خوام و به جاش براي تو مانتو مي خرم. مانتو خيلي گرون بود و من قبول نكردم و خلاصه فرهاد به زور منو برد توي مغازه و گفت: "پرو كن ببينيم چطوره؟"

مانتو رو پرو كردم، برام تنگ بود و سايز منو نداشت. ديگه نشد كاري بكنيم و رفتيم براي فرهاد شلوار خريديم.

مدتي بود كه مامان فرهاد با خاله مهناز و دايي مجيد اينا قهر كرده بود و فرهاد هم به خاطر اينكه مامانش با خاله و دايي اش قهره، به من هم مي گفت: "هرجا خاله و دايي منو ديدي حتي سلام هم بهشون نده، نگاهشون هم نكن. اگر هم اونها اومدن طرف تو، تو برو يه جاي ديگه كه باهات حرف نزنن."

خب به من كه هيچگونه بي احترامي نكرده بودن و خيلي هم رفتارشون باهام دوستانه بود، من نمي تونستم بي دليل به كسي اينقدر كم محلي و بي احترامي كنم. به فرهاد هم مي گفتم، ولي فرهاد منو تهديد مي كرد كه اگه اين كارو بكنم، عصباني مي شه و ديگه خودم بهتر مي دونم كه چه كار مي كنه.

ولي من باز هم گاهي پيش مي اومد كه مثلاً خونه حاج علي آقا مي ديدمشون، باهاشون سلام و احوالپرسي مي كردم. فرهاد نمي ديد، ولي مامان فرهاد زودي مي رفت و مي گذاشت كف دست فرهاد و دوتايي باهام دعوا مي كردن. من هم بهشون مي گفتم كه نمي تونم به خاطر كس ديگه اي، به افرادي كه در نهايت احترام باهام برخورد مي كنن، بي احترامي كنم.

فرهاد اكثراً بعد از ظهر مي رفت باشگاه، اما بعضي وقتها پيش مي اومد كه از صبح مي رفت بيرون و تا نصفه شب نمي اومد. روزها خيلي حوصله ام سر مي رفت، هيچ سرگرمي اي نداشتم و هيچ كاري هم نداشتم كه انجام بدم. فرهاد هم كه مي رفت دنبال كارها و تفريحات خودش.

بعضي وقتها به خاله مهناز و مهسا و يا به زندايي راحله تلفن مي زدم و حالشون رو مي پرسيدم. يك روز كه فرهاد نبود به خاله مهناز تلفن زدم و صحبت كرديم و منو دعوت كرد خونه شون و من هم يواشكي رفتم. مهسا هم اونجا بود. ناهار رو اونجا خوردم و كمي پيش هم نشستيم و بعد از ظهر اومدم خونه. قرار شد كه فقط بين خودمون بمونه كه من رفتم اونجا. خاله مهناز هم دل خوشي از خواهرش نداشت. تقريبا همه فاميلش مي شناختنش و هركس پيش من مي نشست، كلي ازش بد مي گفت. من زياد حرف نمي زدم و از مادر فرهاد چيزي نمي گفتم. بيشتر شنونده بودم. ولي گاهي از فرهاد كه عصباني مي شدم، بهشون مي گفتم كه چطور منو كتك مي زنه و چطور باهام رفتار مي كنه. خب همه ناراحتي من از فرهاد بود، چون اگه فرهاد با من درست برخورد مي كرد، خانواده اش هم مي دونستن كه براش ارزش دارم و اونها هم باهام خوب رفتار مي كردن. ولي وقتي مامان فرهاد به فرهاد يه حرفي مي زد و فرهاد هم مي اومد منو به حال مردن كتك مي زد، خب دفعه بعد هم مامانش تكرار مي كرد. ولي با عاطفه اصلاً اينطور نبود، چون نادر اين اجازه رو به كسي نمي داد كه بخوان به خانمش بي احترامي كنن.

دلم براي دايي مجيد و زندايي راحله تنگ شده بود. خانواده فرهاد باهاشون دشمن شده بودن، واقعا دشمن. ولي من دوستشون داشتم. دايي مجيد وقتي منو مي ديد، خيلي با محبت باهام برخورد مي كرد. خب من هم كه توي اون شهر غريب بودم و اين همه مورد ظلم و بي مهري همسرم بودم، ناخودآگاه جذب مي شدم به سمت كساني كه بهم محبت مي كردن. يك روز كه فرهاد دوباره نبود، به زندايي راحله تلفن زدم و گفتم بياد خونه ما. خيلي مي ترسيد و مي گفت: "اگه يه دفعه بفهمن، هم تو رو مي كشن و هم منو. ولي خيلي دلم برات تنگ شده و دوست دارم كه ببينمت."

دايي مجيد كه صداي راحله رو مي شنيد، گفت: "بگو ميام، كسي نمي فهمه. تازه بفهمن، اگر جرأت داشتن غزل رو اذيت كنن،‌ با من طرفن..."

بعد دايي مجيد خودش آورد راحله رو رسوند خونه ما و رفت. تا عصر پيش هم بوديم و تعريف كرديم. عصر دايي مجيد اومد و راحله رو برد، هيچ كس هم بويي نبرد.

روزهاي پر از استرس از پي هم مي گذشتند و مدتي بعد، مستاجر مادر فرهاد رفت و ما وسايلمون رو جمع كرديم و اومديم طبقه پايين و مرحله جديد زندگي رو شروع كرديم.

همچنان به حاج علي آقا سر ميزديم و توي مراسم هاشون هم حضور پيدا مي كرديم.

.............

عروسي نادر هم رسيد و دوباره من و فرهاد ستاره مجلس بوديم. نمي خوام از خودم تعريف كنم، ولي توي كل فاميل فرهاد اينا، قيافه و اندام من از همه بهتر بود. اينو همه فاميلشون هم هميشه مي گفتن. هرچند ديگه الان اونطور نيستم و دست روزگار حسابي غبار غم و رنج رو روي صورت من نشونده، ولي اون موقع خيلي خوشگل و جذاب بودم و هرجا كه مي رفتم، توي چشم بودم و مركز توجه جمع بودم. خوب هم مي رقصيدم و وقتي با فرهاد مي رقصيديم خيلي جلب توجه مي كرديم و همه نگاهها سمت ما بود.

همون روز كه عروسي نادر بود، خانواده مجتبي اينا اومده بودن شهر ما و خونه محمد بودن. با فرهاد تلفني صحبت كرده بودن و بهشون گفته بود كه بيان عروسي، محمد و مجتبي و امير بعد از شام اومدن توي مراسم. فرهاد با مريم، همسر وحيد مي رقصيد و وحيد هم اومد كه با من برقصه. من برام خيلي سخت بود كه با هركسي از راه ميرسه برقصم، ولي فرهاد با همه خانمها مي رقصيد. تصميم گرفتم منم راحت باشم و مثل خودش رفتار كنم.

عروسي نادر هم با خوبي و خوشي تموم شد. بعد از عروسي يك شب رفتيم خونه محمد اينا، خانواده مجتبي اينا رو ديديم و دعوتشون كرديم كه بيان خونه ما، ولي گفتن اين دفعه نمي تونيم و مي خوايم زودتر بريم، دفعه بعد كه اومديم ميايم خونه شما.

...........

من خيلي بيكار بودم و از اين بيكاري خسته مي شدم. يك بار شنيدم كه فلان شركت مهندسي نياز به يك نفر نيرو داره، به شركت رفتم و يكي از استادان زمان دانشجوييم رو ديدم كه اونجا كار مي كرد. البته استاد خودم نبود، ولي مي شناختمش. ازش سوال كردم و گفت: "فوق ديپلم رشته معماري لازم داريم."

خب من هم فوق ديپلم معماري بودم. با خوشحالي اومدم خونه و به فرهاد گفتم: "يه كار خوب پيدا كردم و مي تونم از اين به بعد برم سركار."

فرهاد به شدت مخالفت كرد و گفت: "مي خواي بري با چندتا گردن كلفت بريزي روي هم، آره؟ لازم نكرده بري سركار. احتياجي به كار تو ندارم. من نمي خوام زنم بره با مرد غريبه كار كنه و هرزه بشه!!"

خيلي اين طرز حرف زدنش بهم برمي خورد، هميشه هم از اين الفاظ به كار مي برد، حتي براي مامانش و خواهرش. هميشه فقط از كلمات هرزه و خراب و ... يه چيزهايي كه نميشه اينجا گفت تو حرف زدن استفاده مي كرد و خيلي سر اين با هم دعواي شديد هم كرديم، ولي درست نمي شد كه نمي شد...

............

من به خطاطي علاقه داشتم و گهگاهي يه چيزهايي مي نوشتم. فرهاد كه علاقه منو ديده بود، يه روز اومد خونه و گفت: "رفتم يه جايي و ديدم كلاس خوشنويسي هست. استادش با يكي از دوستان من آشنا بود. تو رو ثبت نام كردم كه بري كلاس خط."

باورم نمي شد، فرهاد و اين كارها؟؟؟ چقدر عالي بود، من از اين به بعد مي رفتم كلاس خط!

استاد خط من يك آقاي جوون بود كه خيلي با شخصيت بود و عاقلانه رفتار مي كرد. موقع نوشتن خط، وقتي كه توي كلاس بودم، با صداي موسيقي آرومي كه استادم مي گذاشت بخونه، آرامش مي گرفتم.

حسابي سرگرم كلاس خوشنويسي بودم. فرهاد با يك نفر كه مي رفت باشگاه بيليارد و بازي مي كرد، دوست شده بود. خيلي صميمي شده بودن و رفت و آمد خانوادگي با هم پيدا كرديم. اسمش رامين بود و اسم همسرش هم رزيتا. رامين پسر يكي از پزشكان معروف شهر بود. خيلي شبها رو باهم بوديم. يا مي رفتيم رستوران و يا خونه همديگه بوديم. شبها هم مي خوابيديم خونه همديگه. رزيتا و رامين خيلي خوشگذرون و صميمي بودن و من رفت و آمد باهاشون رو دوست داشتم.

فرهاد اخلاقش عوض نشده بود و هنوز هم دست بزن داشت و خيلي هم بدتر از قبل شده بود. ديگه بعد از كتك زدن عذرخواهي هم نمي كرد و به هر بهانه اي، هرچند كوچك، به بدترين شكل منو كتك مي زد.

تو اين زندگي نكبت باري كه گير افتاده بودم، خوشحال بودم از اينكه كساني هستند كه باعث مي شن كه گهگاهي خنده و شادي به سراغ من هم بياد.



[ ]
+
46

توي اين مدت با خانواده فرهاد و فاميلش رفت و آمدهامون ادامه داشت. نادر و عاطفه مي اومدن خونه ما، من رو مي بردن با خودشون به خونه مادر عاطفه، با هم بيرون مي رفتيم... رابطه من و عاطفه با هم دوستانه بود و خيلي وقتها من هم همراهشون بودم. هم نادر و هم عاطفه رو دوست داشتم. هميشه فكر مي كردم كه اگه فرهاد زياد خوب نيست و من رو عذاب ميده، حداقل فاميل هاي خوبي داره، من دوستشون داشتم. هرچند مادر فرهاد گاهي يه جورايي اذيتم مي كرد، اما در كل از فاميلشون خوشم مي اومد. وقتي دور هم بوديم خوش بوديم.

يكي دو بار رفتم به شهر خودمون و به خانواده ام سر زدم. ولي خانواده من نمي اومدن خونه ما. چون اون چند باري رو كه اومده بودن و با گريه برگشته بودن، ديگه تصميم گرفته بودن كه نيان خونه ما و بي احترامي هاي فرهاد رو نبينن. فقط يك بار زن عمو و خاله من با مامان اومدن، براي باشگاهي كه افتتاح كرده بوديم، هريه آورده بودن. دو روز خونه ما بودن.

مامان فرهاد هم با مريم اومد خونه ما، كه پيش مامان اينا باشه.

سعي مي كردم كه خاله و زن عمو و مامان از اينكه من و فرهاد با هم مشكل داريم، مطلع نشن. چون فكر مي كردم حالا كه دارم ميرم پيش مشاور، بهتره راه حل عقلاني و منطقي رو پيش برم.

شايد خانواده آدم از روي دلسوزي و علاقه زياد، راه حلهاي احساسي و غير منطقي رو پيشنهاد كنن كه به نفع آدم نباشه.

اون دو روز هم گذشت و مهمونهاي ما رفتن و دوباره من موندم و ماجراي زندگيم...

فرهاد شبها حدود ساعت يازده و نيم مي اومد خونه، من هم شام نمي خوردم تا فرهاد بياد. هميشه مي گفت: "تو شام بخور و منتظر من نمون. من هروقت اومدم خونه خودم شام مي خورم."

اما من هميشه منتظر مي موندم تا فرهاد هم بياد و با هم شام بخوريم."

فكر مي كردم كه اگه فرهاد بدونه كه كسي منتظرش هست، حتما مياد خونه. اما اگر من شام بخورم و بدونه كه منتظرش نيستم، ميره جاهاي ديگه و شام مي خوره و خوشگذروني هاش رو مي كنه...

يكي دو هفته گذشت و فرهاد خيلي ديرتر مي اومد خونه، حدود ساعت دو، سه نصفه شب. مي گفت شبها مشتري خيلي بيشتر مياد. با اين حال من منتظر مي موندم كه با هم شام بخوريم.

تلفن مي زدم باشگاه كه ببينم راست ميگه يا نه؟ ولي راست مي گفت، باشگاه بود تا آخرين لحظه.

مجتبي و امير، يك بار از گرگان اومدن به شهر ما. خونه محمد بودن و با محمد، خونه ما هم اومدن. رفتار مجتبي من رو جذب مي كرد. هم مؤدب بود و هم پر انرژي و شاد و مهربون...

چيزي كه من در وجود فرهاد نمي ديدم و دنبالش بودم...

فرهاد خيلي خيلي حرفهاي زشت و ركيك مي زد، فرقي هم براش نداشت كه به كي داره اين حرفها رو مي زنه!

حتي به مادربزرگش هم، رو در رو، از اينجور فحشها مي داد.

خيلي ناراحت بودم از اين رفتار فرهاد. اصلاً دوست نداشتم كسي بفهمه كه همسر من، مني كه يه زماني به خودم مغرور شده بودم كه اين همه خواستگارهاي رده بالاي آنچناني داشتم و تازه من قبول نكردم، حالا با كسي ازدواج كردم كه بي ادب هست، دست بزن داره، رواني هست، به خانواده من بي احترامي مي كنه، درآمد پاييني داره، تحصيلاتش ديپلمه، قدش كوتاهه، پاش كمي مي لنگه و... برام باعث خجالت بود...

داشتم نهايت تلاشم رو مي كردم كه زندگيم رو پايدار نگه دارم، ولي رفتار فرهاد رو عوض كنم. ولي تلاشم بيهوده بود. تا به حال كه موفق نشده بودم.

يك شب با نادر و عاطفه و مريم بيرون بوديم و از اونجا مي خواستيم بريم پيش فرهاد كه بهش بگم و بريم خونه مادر عاطفه. گفتم حالا كه قراره برم باشگاه، خوبه كه براي فرهاد گل بخرم و ببرم. يك شاخه گل رز خريدم و رفتيم جلوي باشگاه. نادر رفت پايين و ما مونده بوديم جلوي درب تا فرهاد بياد. كنار پله باشگاه، پنجره داشت. صداي پا شنيدم كه داشتن از پله ها مي اومدن بالا. دستم رو از پنجره بردم داخل و گل رو دراز كردم سمت فرهاد و تكون دادم. بعد كه اومدن بالاتر، ديدم فرهاد و نادر نيستن و دوتا پسر غريبه هستن. با چند قدم فاصله هم فرهاد بود. يكي از همون پسرها اومد و بهم گفت: "خودت گلي خانومي..."

استرسي اومد سراغم كه نزديك بود سكته كنم. الان فرهاد مي اومد و با من دعوا راه مي انداخت. هرچقدر هم بهش مي گفتم كه من نمي دونستم تو نيستي، مگه مي فهميد؟

خوشبختانه انگار فرهاد داشته با نادر صحبت مي كرده و اصلاً متوجه هيچي نشده بود و به خير گذشت. شانس آوردم...

.........

عروسي نادر نزديك بود و هنوز يك سال نشده بود كه ما توي خونه نادر زندگي مي كرديم، بهمون گفت: "من ديگه مي خوام خودم بيام توي خونه ام زندگي كنم، شما دنبال خونه باشيد و خونه منو خالي كنيد، عاطفه مي خواد جهيزيه اش رو بياره..."

خب ما خونه نادر رو يك ساله كرايه كرده بوديم، ولي حالا ازدواج نادر اتفاق افتاده بود و بايد مي اومد خونه خودش. به نظر من حرفش غير منطقي نبود، اما فرهاد ناراحت شده بود.

من به فرهاد گفتم: "اشكالي نداره، اگه عروسي نكرده بود كه نمي گفت خونه اش رو خالي كنيم، زحمت كشيده و كار كرده و خونه خريده كه آسايش داشته باشه ديگه! حالا ميريم دنبال خونه مي گرديم و يه جاي ديگه رو كرايه مي كنيم."

فرهاد با اجاره كردن يه خونه ديگه مخالف بود. گفت: "ميريم خونه مامانم زندگي مي كنيم. طبقه پايينشون كه مستاجر دارن، مي گيم خالي كنن و مي ريم اونجا..."

مطمئن بودم كه با رفتن به خونه مادر فرهاد، بدبختي ما چندين برابر ميشه. مخالفت كردم و سعي كردم با بحث منطقي، فرهاد رو قانع كنم كه براي زندگيمون خطر داره كه بريم اونجا. ولي فرهاد قانع نشد كه نشد...


[ ]
+
45

فرهاد دنبال كارهاي جواز و باشگاه بود.

همه طلاهاي من رو كه بعد از روز عروسي اصلاً نديده بودمشون و داده بود دست مامانش كه بگذاره بانك، گرفت و فروخت. حتي طلاهايي كه پدر و مادر و فاميل من هم داده بودن رو گذاشته بود بانك و حالا برد و فروخت.

من توي دوران دانشجويي خيلي پول پس انداز مي كردم. بابا به من زياد پول ميداد و من مي بردم مي گذاشتم بانك. همينطور بعد از اينكه عروسي كرده بودم هم بابا چون مي ديد كه وضع مالي و زندگي من زياد خوب نيست، هروقت منو مي ديد پول مي گذاشت توي كيفم. من هم بدون اينكه به فرهاد بگم مي بردم مي ريختم تو حسابم.

حالا كه فرهاد به پول احتياج داشت، من رفتم و از بانك پولم رو گرفتم و دادم به فرهاد.

براي خريد ميزهاي بيليارد و پول پيش اجاره باشگاه، زياد پول لازم داشتيم. يه مقداريش اينطور حل شد و بقيه اش هم كه از بابابزرگش كه يه حاجي بازاري پولدار بود قرض گرفت.

خلاصه چند تا ميز اسنوكر و تعداد بيشتر هم ميز ايت بال (8 ball) خريد و يه طراح آورد و باشگاه رو طراحي كردن كه ديوار و كف و نورش به چه شكل باشه.

من نمي ديدم و فقط در جريان كار بودم. چندين روز گذشت و همه چيز رو چيدن و دكوراسيون رو كامل كردن و روز آخر كه از فردا افتتاح مي شد، من و خانواده فرهاد رفتيم باشگاه رو ديديم. خيلي قشنگ شده بود.

كفش موكت قرمز بود و ديوارها رو رنگ مشكي زده بودن. چند جاي ديوار هم طرحهاي هندسي-گرافيكي به رنگ غالب قرمز، و كمي هم زرد و سبز كار كرده بودن. نور كم مخفي داشت و بالاي هر ميز يه چراغ خوشگل گذاشته بودن. اسم باشگاه رو هم گذاشتن "بيليارد شار" كه داداشم اون زمان گفته بود يكي از بهترين باشگاههاي بيليارد در تهران بوده. حالا تو اين شهر هم كه اين اسم وجود نداشت، از همين اسم فرهاد استفاده كرد. البته من مخالف تقليد بودم و چندتا اسم قشنگ انتخاب كرده بودم و به فرهاد هم گفتم كه تقليد نكنه. ولي نظر فرهاد اين نبود...

با ايجاد شغل جديد فرهاد، زندگي ما عوض شد. فرهاد چند روز اول صبح كه مي رفت باشگاه و مي ديد بيشتر مردم شب براي بازي مي اومدن، تصميم گرفت كه بعد از ظهر بره باشگاه و تا ديروقت بمونه.

صبح تا ديروقت مي خوابيد، براي ناهار بيدار مي شد و ناهار مي خورد و بعد مي رفت باشگاه.

من مي موندم تنها توي خونه. البته تنهايي رو بيشتر از با فرهاد بودن دوست داشتم.

حداقل اعصابم راحت بود.

هديه دوباره با من رفت و آمد مي كرد؛ آزاده هم همينطور. گاهي وقتها عصر مي اومدن خونه مون و يا من مي رفتم خونه هديه يا خوابگاه آزاده.

ديگه فرهاد زياد به رفت و آمد من كاري نداشت. البته نه اينكه كاملاً آزاد باشم، نه! فقط بهش مي گفتم و مي رفتم، زياد گير نمي داد.

يك بار فرهاد كه رفته بود تهران، هديه اومد خونه ما موند. برام تعريف كرد كه با يك نفر به نام امير دوست شده و كلي ازش برام تعريف كرد. طوري كه من نديده مي دونستم قيافه اش چطوره.

عصر همون روز با هديه و آزاده رفتيم پارك بانوان و كلي به ما خوش گذشت. روزهاي خوبي رو با هم مي گذرونديم.

من و فرهاد زياد همديگه رو نمي ديديم، چون تا وقتي كه توي خونه بود كه خواب بود و بعد هم كه مي رفت باشگاه...

وقتي كه پيش مي اومد كه با هم بوديم همچنان دعوا و بزن و بكوب داشتيم. من كتك خور خوبي شده بودم. فرهاد ديگه وقتي منو كتك مي زد، بعدش نمي اومد به گريه و التماس. براش عادي شده بود.

من حدوداً ماهي دو بار مي رفتم پيش مشاور. راهكارهايي كه مي گفت رو اجرا مي كردم. به فكر بهبود زندگيم بودم. كارهاي روزانه رو انجام ميدادم، ولي كاملاً بي عشق...


سلام بچه ها، خوبين؟

من هنوز حالم خوب نشده، بيشتر از نظر روحي. داغونم...

برام انرژي مثبت بفرستيد لطفاً...


[ ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!